تبليغاتX
گوشواره های من

گوشواره های من

کسی مختصات مرا نمی داند

 

.بعضی وقتا یه کسایی جلو راهت قرار می گیرن که هر چقدم کوچیک ولی ترجیح میدی سرِ افسار رو بگیری و بر گردی

و راهت رو عوض کنی..چون واقعا حوصله ی این چیزارو نداری و گرنه خورده سنگ که جلوی راه رو نمی گیره ...

.از آینده ی وبلاگمم عذر میخوام که به دلیل اقبال بدِ خودش تو نطفه خلاصه...

.دوستانی هم که (ازسرِ دوستی) حتی یک خط هم منو خوندن: به اندازه ی نمیشه گفت ممنونتونم.

.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم فروردین 1389ساعت 0:34  توسط sazhyieh  | 

دیروز..............امروز

 گوش واره(لنگه دوم)

وقتی به دیروز نگاه می کنم گوش واره های دختر کوچولویی را می بینم

که از سنگینی نگاه های هرز،دست های آلوده و احساس های هوس آلود.زیر موهای خرمایی قایم شده اند.

 و آرام آرام در گوشش می گویند ما با تو خواهیم ماند... اینقدر برای نو شدن عجله نکن. اینقدر دنبال پروانه ها ندو..

پروانه ها می آیند...

اما دخترک دوید و دوید و دوید تا عاقبت در کوچه ی بن بست امروز، در میان دیوارهای سرکش به دنبال گوشواره های طلا افتاد.................................................................................................

آویـــز: باید.باید.باید در میان کوچه های بن بست امروز پای درخت چناری نشست و آرام گرفت.

همان جواهرات بدل نما را آویخت تا باز در گوش ترانه های آسمانی دیروز زمزمه کنند و پروانه ها خودشان آرام بیایند و آرام روی سر بنشینند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اسفند 1388ساعت 17:13  توسط sazhyieh  | 

دیروز..............امروز

گوش واره(لنگه اول)

دیروز بارون میومد.

امروز نه.

دیروز قشنگ بودم.

 امروز زشت شدم.

دیروز فقط برام همونروز بود.....برنده بودم.

امروز برام دیروزها و فرداهاست.....باختم.

 

دیروز دل بستگی نداشتم مث بچگیام،دنیا برام کوچیک بود و منو میدیدی.

امروز انقد دنیا برام بزرگ شده که اگه بهت بچسبمم، گمم می کنی.

دیروز تو دستای مادرم بودمو منو می پوشوند تا سردم نشه.

 امروزمادرم با ترس نگاه قامت دخترش می کنه فقط دستاشو به هم گره می کنه و از دوربا دعاهاش می پوشونتش.

دیروز همه چیزو با مداد می نوشتم و بی خیال پاکشون می کردم.

اما امروز چی؟ با خودکار می نویسم تا مبادا بی خودی غرورم از دست بره.

 اصلاً

دیروز باید از روم مشق می نوشتی

اما امروز از رو سیاهه هام جریمه بنویس

دیروز باید چندین بار منو می شنیدی،می خوندی می فهمیدی

امروز نخونده باید منو دور بریزی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت 1:9  توسط sazhyieh  | 

کجا رفتم بی نشون؟

 تداوم دگرگونی در بی تغییری-

 

شنبه هشت اسفند.ساعت یازده صبح.صدا گوشی:

(Ding dinding..feel my heart burning deep inside. yearning)

من- الو

پگاه- بَ بَ بَ بَستنی آلاسکاااا.

من- سلام.بله؟

پگاه- قیافه رو توروخدا..آویزوون

من- بگو تا یادت نرفته

پگاه- بااااااغ.افتتاحش با تو.بگو پگاه عاشششششقتم.بگوبگو

من- گفتم. قضیه؟

پگاه- کِی گفتی؟ ((اَاَاَه هانی گوشیو به وِل(ول کن) باید بهش بگم.این دیوونه یهو دستمونو پوسگردویی می کنه)).... فردا تولدتتته ازونجاییم که فردا 190 با کانون گرم خونواده ای گفتیم امروز...خلاصه ساعت 5 حاضر باش

من- ممنونتم پگاه جون از بقیه ام تشکر کن.نمی شه

پگاه- الآن این نمی شه رو نمیفهمم. یعنی چی؟

من- مهمونم داریم(دروغ از نوع رهابشم)

پگاه- _ _ _ _ _ _ _ _ بوووق_ _ _ _

من- پگاه گوشی رو به آینه اس

هانی-سلام. ساژی چرا اینجوری می کنی؟ما به خاطر تو برنامه ریختیم کلی

(من تو دلم-مطمئنین به خاطر من؟)

هانی- پگا ناراحت شد

من- هانی توروخدا خودت یه جوری درستش کن.بگو مهمون دارن عموشینا خیلییی...باشه؟

هانی- باشه.

پگاه-خیلی مسخره ای..خب یه هو بگو از ریختتون خوشم نمیاد دیگه.

فقط امروز نیست زدی اپشن ماپشن تعطیل کردی. ولی این باره چنده؟باره چنده میپیچی؟

بگو مام بدونیم.چه بلایی سر دوستیامون اومده؟یادت رفته میگفتی بات حال میکنم .. خبرم کن و باهم بریم و با هم بیایم و ها؟..اُکی از ما به شما زیاد رسیده عذاب وجدانم ندارم  فقط/

من-(کال اِند). قطع کردم

(...وای این چه کاری بود قطع کردی دختر..خاک تومخت خب حداقل جوابشو میدادی میگفتی حال میکردم.

می خواستم... اما همه چی همونجوریه؟می گفتی...وای الآن حتما ناراحت شدن..بی خیال راحت باش..)

صدا گوشیDing dinding..

من- الو من/

پگاه- عزیزم ما داریم میریم دیگه گفتم تا فردا اینا دیگه آنتن ندارم(من تودلم-پس می خواستین برین)..گفتم دیگه تولدت مبارک..خوش باشی  

من- پگاه من/(کال اِند) الو..الووو

خب میذاشتی می گفتم چه بلایی سر دوستیامون یا من اومده یا شایدم چه بلایی سر شماها اومده..بی خیال.. راحت باش

عصرهمونروز ساعت6 بعدازظهر.صدا زنگ در: دینگ دنگ

آنا- کیه؟

دختر عمو- مهمووووووون

دو تا دختر عموها.یکی تقریبا هم سن من.و اون یکی زهره با پسرش علی. اومدن تو..

علی- ساهجیههه جووون تولتت مبارک

من- پس بپر بغلم

زهره- گفتیم امروز بیایم پیشت فردا حتما دوستات دورتن.مامان بابام میانا. زنمو به فکر مفصلش باشششش

(من تو دلم-بیان.مرسی تولدم با یه دروغ کمتر)

با اینکه میونم با بچه ها زیاد خوب نیست ولی تا شب من بودم و علی.خلاصه شهر بازیش شده بودم..

علی- سهههجیههه بازم بچرخون..یه بال دیگه

 من میچرخیدم

میچرخیدم و میچرخیدم و میچرخیدم و تو صدای خنده های علی دنبال چی بودم نمی دونم

که سیر نمی شدم..شاید یه صدای قدیمی و گمشده

 

تبریک بابا -خب نازی از آرزوهات بگو

تبریک خواهربزرگم -به همراه نگاهش.غیر قابل تعویض با یه دنیا تبریکاتتت..به هیچ وجه..محاله..غیر ممکنه..

شب فقط به اینا فکر کی کردم:آخه کجا دیدی ؟ مثله شو..شبیه شو

چرا بعضی چیزا همیشگی اند؟ چرا بعضیا همیشگی اند؟  آخه تو تنش ها هم تداومشون آرامش بخشه

مثلا عشق هم نگیم دوست داشتن یک مادر..تو دارایی و نداری..بی ریا..بی غرض بدون توقع..کجا دیدی به خاطر پول..شهرت..چهره..

 بچه شو دوست داشته باشه و کلا تو خونواده(به جز استثناها که من ندیدم)چرا امروز دارم اینارو میگم؟؟؟ نمی دونم

همه میدونن.ولی این تداوم ها... پایداری ها...همیشگی ها.. خیلی باحالن.

 پس فعلا که نشستم سر جام .جامم خوبه بی دلهره بی دغدغه.فعلا بی خیال من

و.. واقعا تو فکرشم هااا که کجا گیر بیارم همچین چیزایی رو

 

س.ن: کسایی مثل پرستو مثل خیلی از اتفاقات فقط یک بارند و یک...ممنون از پرستو .که همیشه پاشو فراتر گذاشت..حتی فراتر از دوست و دوستی...ممنونتم پرستو

 

گوش واره هام نوشت: یک شب دیگر یک سال دیگر..بهتر..بدتر..

اما نزدیکتر به بوسه ات.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اسفند 1388ساعت 23:38  توسط sazhyieh  |